سرگذشت تلخ آفرينندگان هيولا

 

اسماعیل نوری علا

 

مهندس عزت الله سحابی، روزنامه نگار، اقتصاددان، از نخستين اعضاء شورای انقلاب اسلامی منتخب آيت الله خمينی، رئیس ستاد بسیج اقتصادی كشور، نمایندهء اولین مجلس خبرگان برای نوشتن قانون اساسی حکومت اسلامی،  نمايندهء دورهء اول مجلس شورای اسلامی، رئیس سازمان برنامه و بودجه در دولت اسلامی مهدی بازرگان، عضو شورای بازنگری در قانون اساسی حکومت اسلامی، و رهبر شورای فعالان ملی ـ مذهبی ایران، که پلی ميان يک فرد مسلمان اهل سياست و يک معتقد به اسلام سياسی محسوب می شد، با مرگ خود شايد پايان دورهء آخر جنبش اسلاميسم ايران را (هم در وجه معتدل و هم در وجه افراطی و لگام گسيخته اش) اعلام داشته باشد. او در 50 سالگی به آرزوی ديدار برقراری حکومتی اسلامی در سرزمين اش نايل شد و سه دهه بعد هنگامی ديده از جهان فروبست که «هيولا»ی ساخته شده به دست خوشخيالان معتقد به اسلام سياسی، ديگر سخت بزرگ و تنومند شده، زنجيرهای اعتدال و کنترل را گسسته، و نعره زنان، با دهانی خونين و لجن آلود، به چهار راه ها و خيابان ها آمده و طعمه می جست و چون صدای لا اله الا الله مشايعين جنازهء پير ملی ـ مذهبی را شنيد به سويشان آمد و قربانی خود را از ميان آنان جست، قاب عکس پدر را از دست هالهء سحابی گرفت، او را به رگبار مشت و لگد بست و پيکر بيجان اش را بر آسفالت خيابان پراکند. در واقع، هالهء سحابی را حکومتی در خيابان و در مشايعت چنازهء پدرش به قتل رساند که برخاسته از آرزو های پدر و پدر بزرگ خود او بود ـ همان مردان مؤمنی که می پنداشتند اگر اسلام شان به حکومت برسد زمين و زمان را عطر عدالت فرا خواهد گرفت.

 

يعنی، داستان خانوادهء سحابی، از آن پدر بزرگ استوار، محترم، و مبارز گرفته تا اين نوهء خستگی ناپذير و درهم شکسته، داستان غمناک کسانی است که پشت به دست آوردهای عصر مدرن، پشت به حکومتی سکولار و مبتنی بر حقوق بشر (که خيلی ها نويدش را در انقلاب ضد استبدادی 57 جسته بودند)، می انديشيدند که با دادن زمام حکومت به دست مذهب و مکتب می توان بهشت موعود را بر همين زمين کهنه ساخت و پرداخته کرد.

 

آنان مردان و زنانی شريف و مبارز اما متوهمی بودند که اکنون چون نيک نظر می کردند چيزی جز پر خويش را بر زخم جانکاه خود نمی ديدند و يقيناً گهگاه مجبور می شدند که ـ لااقل در دل خود ـ زمزمه کنند که: «از ما است که بر ما است».

 

****

 

ماری شلی، نويسندهء جوان انگليسی، که به داستان های ترسناک علاقه داشت و در پی يافتن سوژه ای برای کتابی بود که عاقبت در بيست و يک سالگی اش به چاپ رسيد، در 1818 خواب عجيبی ديد که دستمايهء کتاب اش شد: دکتر جوانی به نام «فرانکنشتين» موفق می شود که رمز آفرينش حيات را کشف کند. او، به سودای ساختن يک انسان کامل (ابرمرد)، مشغول گردآوری بهترين اندام های مردگان می شود و با سر هم کردن آنها پيکر تنومند انسانی را در آزمايشگاه اش می آفريند که قرار است در همه چيز سرآمد ديگران باشد. آنگاه، در شبی بارانی، برقی بلند از آسمان نازل می شود، دستگاه جان بخشی به انسان سرهم بندی شدهء دکتر فرانکنشتين را بکار می اندازد و، در پی آن، موجودی جان می گيرد که نيروی بدنی اش بديل ندارد اما مغزش درهمريخته و ذهن اش جانوری است. «هيولای دکتر فرانکنشتين» در و ديوار آزمايشگاه را در هم می کوبد و به خيابان می آيد و کشتار آغاز می کند. ما اغلب تصور می کنيم که فرانکنشتين نام اين هيولا است، حال آنکه او اسم ندارد اما خالق اش دکتر فرانکنشتين خوانده می شود.

 

عصر زندگی ماری شلی عصر پيشرفت های تکنولوژيک بود که، در عين فرا آوردن نويدهای بيشمار برای زندگی بهتر آدميان، هراسی از نتايج ناشناختهء دخالت در روند قوانين طبيعت را نيز با خود حمل می کرد. آن دوران عصر آفرينش «ابرمرد» (ubermensch) بود، «واگنر» به سودايش سمفونی می ساخت و «نيچه» در انتظار قدومش ره به جنون می برد. انسان آن عصر، تازه از قرون وسطی بيرون آمده بود؛ حکومت مذهبی را آزموده و توانسته بود دينکاران تشنهء قدرت را به کليسا ها و صومعه هاشان برگرداند و به عصر محاکمات و سوزاندن و مثله کردن کافران پايان دهد. آن سو تر، متفکرانی بزرگ علوم انسانی و اجتماعی را پايه می ريختند، گاه با آفرينش «فلسفهء تاريخ» می خواستند برای تحولات جوامع انسانی معنا و مقصودی بيابند و موتور حرکتی کشف کنند. گاه، در قالب «کارل مارکس» ابرمرد خود را در «پرولتاريا» می جستند و گاه نظريه هاشان را بر گرد تصور «ابرمردی» منظم می ساختند که بعدها کارش در قامت سوپرمن به داستان های کودکان ده تا صد سالهء آمريکا و سپس دنيا کشيد. متأسفانه، کار و عمر عاشقان ايدهء «ابرمرد» چندان به قرن بيستم نرسيد تا هيولاهائی را که از اعماق ذهنيت آنان در قالب هيتلرها و استالين ها آفريده می شد به ديدهء عبرت و ترس بنگرند.

 

در قرن بيستم، انسانی که چندی پيش تر مذهب را از حکومت رانده بود، مشغول آن شده بود که مذاهبی زمينی و ظاهراً علمی را به حوزهء حکومت بر گرداند و، عاقبت و لاجرم، هيولاهائی بسيار مهيب تر از هيولاهای قرون وسطائی را بيافريند. کوره های آدم سوزی، تبعيدگاه های سيبری، و قتل عام های پايان ناپذير را هيولاهای دکتر فرانکنشتين های مدرن به راه انداخته بودند. چرا که قوانين ساده و روزمرهء زندگی اجتماعی بصورتی تخطی ناپذير جز آن می خواستند که ذهن ابرمرد آفرين آن انديشمندان از مذهب بريده و به مکتب پيوسته بيان می داشت: تحولات تاريخ قانونمند هستند اما نمی توانند مقصد و مقصود پذير باشند؛ جهان سرشار از گونه گونگی و پراکندگی است و نمی توان، با تصرف و مداخله، آن را به چيزی يکرنگ و يکنواخت مبدل کرد؛ ابرمردی هم در کار نيست و همين انسان ظاهراً مفلوک و شکننده و روزمره است که می تواند، به مدد درک و علم خود، از زمين تا ديگر ستارگان پرواز کند؛ بشرطی که هيچ مذهب و مکتب و ايدئولوژی و آئينی سد راه اش نشود.

 

****

 

و چه تلخ بود و هست که قرن بيستم، خون زده و داغدار، به آخرين روزهای عمر خود می رسيد که در ايران برای مردان شريفی که ساده دلی دکتر فرانکنشتين را داشتند اين توهم پيش آمد که می توانند، به مدد دفترچهء راهنمائی که می پنداشتند چهارده قرن پيش از آسمان نازل شده و در باور آنها نشسته است، جهانی نو و انسانی جديد بيافرينند و جامعه را از بدی ها و زشتی ها خالی و از عدل و صفا پر کنند. اما در آن روز که آسمان وطن توفانی شد و مردی دينکار، همچون صاعقه ای آتش گرفته، از آسمان اش بر باند فرودگاه مهرآّباد فرود آمد، ديديم که چه زود هيولائی مهيب تر از هيولای خانم «ماری شلی» خلق شده و به جان مردم افتاده است؛ هيولائی که اکنون استخوان فرزند عضو همان شورای انقلابی را می شکند که هستی اش را در مجلس های خبرگان نگارش قانون اساسی حکومت اسلامی و تجديد نظر در آن قانون اساسی که زايندهء «ولايت مطلقهء فقيه» بود آفريده است؛ هيولائی که جوانان را به رگبار می بندد، دختری جوان را وسط خيابان و در برابر چشم ده ها دوربين و صدها آدم می کشد، و جوانانی را در جهنم کهريزکی خويش دچار شکنجه و تجاوز می کند و هر لحظه ديوانه تر، خونخوار تر، وحشی تر و تحمل ناکردنی تر می شود. آيا براستی ما بايد کتاب خانم مری شلی را تا به انتها بخوانيم تا بدانيم که اين هيولا را چگونه بايد از پای درآورد؟

 

****

 

مهندس سحابی از بزرگان اصلاح طلبی نيز بود و دريغ است اين نوشته را به پايان برم و از اين بعد شخصيت او نيز ياد نکنم.

 

چندی پيش، در جريان گفتاری که در جلسه ای داشتم، هنگام بحث دربارهء «اصلاج طلبی» به اين نکته اشاره کردم که حکمت و حسن و قبح اصلاحات به آن چيزی بر می گردد که هدف اصلاح گری است. دو دهه پيش که هنوز ماهيت رژيم ولايت فقيه بر همگان آشکار نشده بود، می شد پذيرفت که عده ای با نيت خدمت به خلق (و لابد خالق) بر آن شده اند که رژيم را اصلاح کنند. اما امروز که رژيم هيولا و اژدهائی بيش نيست و در طول سال های متمادی اشتهای خود را برای آدمخواری و سبعيت بی حد و مرز نشان داده است آيا نمی توان اصلاحات را کوشش برای مداوی يک مار زهری زخمی دانست؟ اين مار خوش و خط و خال دو نسل پيش، سی سال مشغول زهرافشانی و ريشه سوزی بود تا اينکه جوانان دو نسل پس از عهد آفرينش اش عاقبت به جان آمده و به مصاف اش برخاستند و توانستند، با دادن کشته و زخمی و شکنجه و تجاوز شدهء بسيار، بر پيکر لجن گرفته اش زخمی عميق و حتی کشنده وارد کنند و موجب شوند تا اين اژدها بخود بپيچد، از درد نعره بکشد، دم و سم بر زمين بکوبد و وحشت زده از عاقبت خويش از جمع خودی هاش لقمه بگيرد. حال، آيا انصاف است که ما به مداوای اين اژدهای زخمی اقدام کنيم و او را به آن «عصر طلائی» برگردانيم که زمانهء کر و فر و قدرت اش بود و می توانست در ظرف فقط يک ماه حداقل پنج ـ شش هزار نفر را در زندان هايش  اعدام و تيرباران کند؟

 

مرگ دردناک سحابی ها بايد که پايان اين توهم سنگين و دردناک نيز بوده باشد؛ پايان «راه سبز» ی که بسوی هيج «اميد»ی نمی رود و تنها جوانان ما را به کام اژدهای زخمی و خشمگين بر می گرداند؛ راهی که اکنون از رهروان اش «تظاهرات ساعت 6 تا 8 غروب همراه با سکوت» را می طلبد؛ انگار که مردم را به تماشای يک سئانس فيلم دعوت کرده باشد: تماشاچی که به هنگام تماشا حرف نمی زند! دو ساعت پياده روی در سکوت به ياد دو سال پيش که خيابان پر از غوغا بود، جوانان ـ سينه سپر کرده ـ آمده بودند تا حساب خود را با هيولای ساختهء ملی ـ مذهبی های ساده دل تصفيه کنند اما، عقلای اصلاح طلبی، آنان را به باقی ماندن در پشت «خط قرمز» ها و فرياد کردن شعائر مذهبی فرا خواندند، تظاهرات را با چاقوی تيز تقويم اسلامی تکه تکه کردند تا هيولا بداند که مردم در کدام روزها به خيابان می آيند، و اکنون هم کار سقوط شان به آنجا رسيده که مردم را به راهپيمائی مدت دار و سکوت آميز فرا می خوانند.

 

****

 

آری، اگر دو دهه پيش اصلاح طلبی می توانست رگه های نابی از صداقت و نيت نيک را در خود داشته باشد، امروز نمی توان آن را جز کوششی برای مداوای اژدهای زخم خورده دانست؛ اژدهائی که شمشير خشم مردم بر پيکرش ضربه زده و درونش را ملتهب و مغشوش کرده و دست و پايش را به جنگ با هم واداشته و جان کندن اش را در پی خونريزی هائی که در پيش است تسهيل کرده است.

 

اکنون جوانان ايران بايد اصلاح طلبی و راه سبز اميدی را (که آدميان را به سوی شهر نوميدی روانه می کند) با پيکرهای بيجان آن دو جان شيفتهء عدالت اسلامی يکجا به خاک های وطن بسپارند و در پی تحقق و استقرار يک حکومت غيرمذهبی اما سخت ملی و سکولار و تکيه زده بر ارزش های فرهنگی ايرانزمين باشند.

 

مرگ دردناک سحابی ها جلوه گاه اين حقيقت است که هيچ دکتر فرانکنشتينی نمی تواند، خلاف مفروضات علم، در طبيعت انسان و جامعه دستکاری کند و از دل آن ابرمردی را بيافريند که مژده دار سحرگاهان کرامت و عزت آدمی باشد. اين درس را معلم قوانين طبيعی با شکيبائی بلند سی سالهء خويش به ملت جوانسال ما داده است. بيائيم، بجای منحرف کردن راه اين ملت از مسير عمل بر حسب قوانين علوم اجتماعی، چراغدار مسير خروج اش از دل تاريکی حکومت اسلامی باشيم.

 

 

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.